روزنامه فرهنگی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و ورزشی

زاینده رود

سلام! پدرآخرین مسافر خورشید

کد خبر : 2159
۱۳۹۵/۰۹/۱۷ - ۱۶:۳۸
آقای غریب سامرا! سلام، امروز سالروز شهادت شماست امام مظلوم من. آقای غریبی که عمری اسیر طعنه ، زخم زبان و تبعیدی مجاور یک پادگان شدید.
سلام حضرت غریب که شنیده ام روزهای آخرعمر، نشانی از مادر مظلومه خود داشتید و با همان نشان نزد مادر پرکشیدید؛«قدتان کمان شده بود...»  فقط این نبود. ای بهار زرد و خزانی! همچون حضرت مادر در جوانی عزم سفرهمیشگی کردید و آه که چقدر نشانه از «زهرا» دارید شما حضرت جانان من ...
پدرعشق! پدر حضرت عشق! پدر آخرین مسافر خورشید!  حضرت یوسف که عمری جدا ز خیمه کنعان سر کردید؛ من مانده ام و درد بی پایان این غم که مگر جای شما«تنها و غریب» گوشه زندان بود؟! 
حضرت ابن الرضا!  حتی درندگان به شما تعظیم می کردند و می سوزم من از داغ این درد که عمری به حلقه شیران اسیر بودید . شمایی که نیامده تکریم‌تان می کردند...
نمی دانم نام شما که می آید، چرا یاد «مادر» می افتم. شاید چون شنیده ام تمام عمر بغضی شکسته از داغ «یک کوچه» برگلو داشتید. اصلا شما به «کوچه» و «مادر» حساس بودید. مثل همان آقای غریب مدینه که به نام «مجتبایی» اش انس داشتید. هی زمین خوردید و هی یاد کوچه بودید... زمین خوردید و شیعیانتان گفتند: «شکرخدا که میخ به پهلوی تو نرفت / شعله سراغ پیچش گیسوی تو نرفت/ اینجا غلاف بر روی بازوی تو نرفت/ آتش کسی به خرمن نیلوفرت نزد / اینجا کشیده کس به روی همسرت نزد...»
شنیده ام ساعات آخر، سرتان بر دامان پسرتان بود و ...نه...نمی خواهم روضه بخوانم ... گریز نمی زنم به غم غربت پدری که برای بردن پسررعنا قامتش به خیمه، یک عبا به اندازه تمام کربلا می خواست ؛ به آن لحظه و ساعتی که پدر سر پسر را به آغوش گرفت ... جگرت سوخت آقا اما شکرخدا که لعل لبت خیزران نخورد/ که روی گلویت سنان نخورد/ چکمه به روی پیکرتو بی امان نخورد / سرنیزه ای نیامد و روی دهان نخورد...
و امروز سالروز شهادت شماست. همان روز جگرسوزی که جسمتان چون زمرد شد و «ابن الرضای سوم خانواده» از تکه تکه عقیق یمنت معلومش شد که بی پدر شده است. مرثیه یابن الشبیب دوباره یادش آمد...می خواستید شبیه جد غریبتان روی خاک و با لب تشنه جان دهید. این مواسات در عطشان شدنتان معلوم بود؛ اما آقا ! ... شما وقت تشییع ، کفن داشتید. کسی به خواهرتان جسارت نکرد و بی شما احترام خواهرانتان مستدام ماند.ته گودال نرفتید که به  سرتان سنگ بخورد ... بگذریم ...روضه نمی خوانم که ... امروز با دلم هرجای صحن شما بخواهم می‌روم. به من گفته اند در مسیر عاشقی، بُعد مسافت نیست.
راستی! آقای سامرا برای فرج فرزندتان لطفا شما دست به دعا بگیرید. ما در هیاهوی زمانه، بی وفا شده ایم...مدت‌هاست جمعه هایمان بوی ندبه های دلتنگی نمی دهد.