روزنامه فرهنگی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و ورزشی

زاینده رود

پربازدیدترین اخبار

هم کلاسی قدیمی

کد خبر : 2826
۱۳۹۵/۱۱/۱۰ - ۱۴:۵۶
اگر شما فقط شنیده اید که کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد، من با همین دو چشم خودم دیدم که این اتفاق افتاد. چند ماه پیش، اگر بخواهم دقیقش را بگویم درست دو سال و هشت ماه پیش، مشغول تماشای ویترین یک مغازه روسری فروشی بودم که یک نفر زد روی شانه ام و گفت: «عزیزم! سلام ندا خوبی؟» برگشتم اما از شما چه پنهان هرچه بیشتر به قیافه آن بنده خدا نگاه می‌کردم، کمتر یادم می‌آمد که او را کجا دیده ام. ناخودآگاه گفتم: « دبیرستان کی؟ الان کی؟ شما کجایی؟ چه کار می کنی؟» همین جمله پرسشی باعث شد تا نیم ساعت درباره خاطرات دبیرستان و حتی آن امتحان کذایی میان ترم فیزیک که فردای بازی ایران و استرالیا دادیم و همه از دم 2 و 3 شدیم حرف بزنیم و بخندیم. در تمام آن مدت من دنبال اسم هم‌کلاسی سابقم می گشتم و خدا خدا می کردم که یادم بیاید کجای کلاس می نشست و بغل دست کی بود اما دریغ از یک نشانه! توی همین فکرها بودم که هم‌کلاسی دستم را محکم فشار داد، شماره  ام را گرفت و رفت.
بعد از آن روز خیلی با خودم کلنجار رفتم که زنگ بزنم و اسمش را بپرسم. می خواستم برایش توضیح بدهم که حافظه درست و حسابی ندارم و اصلا آدم خیلی بی وفایی هستم. اما دیدم خیلی کار ضایعی است و حسابی توی ذوق دوستم می خورد. مگر می‌شود یک نفر این همه جزئیات یادش باشد و حافظه آن یکی را انگار آدم فضایی ها بعد از دیدار از زمین پاک کرده باشند و هیچ چیز یادش نیاد؟ بنابراین  تصمیم گرفتم که اصلا دنبال قضیه را نگیرم و یکی دو تا پیامک تبریک عید بدهم و تمام. من چه می دانستم که روزگار برایم چه نقشه هایی کشیده؟ گذشت تا همین چند هفته پیش که با خواهرم توی یکی از این فروشگاه‌های بزرگ دنبال پوشک بچه می گشتیم ناگهان همان دوستم این بار با همسر و دختر کوچولویش که توی سبد خرید نشانده بودش، جلوی رویمان سبز شد. هول کرده بودم. او داشت با آب و تاب مرا به همسرش معرفی می کرد و می‌گفت این همان دوستم است که یک بار پایش رفت زیر چرخ ژیان! اما  من دریغ از یک خاطره، شما بگو یک تصویر! یک اسم وای از این اسم! همین شد که به خواهرم گفتم:«ایشون یکی از دوستان صمیمی دوره دبیرستانمون هستن.» همین!
 
نویسنده : ندا شاه نوری