روزنامه فرهنگی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و ورزشی

زاینده رود

پربازدیدترین اخبار

شکارچی ابر!

کد خبر : 3156
۱۳۹۵/۱۲/۰۶ - ۱۴:۵۹
برای رفتن به کوه یا همان روستای ییلاقی پدری باید پشت وانت سوار می شدیم. برای ما که از شهر می آمدیم تجربه وانت سواری خیلی جذاب تر از رفتن به شهربازی بود.
همین طور که باد توی موهایمان می پیچید و روی دست اندازهای جاده بالا و پایین  می پریدیم، لابه لای اردک‌ها دنبال کاکل به سرها می گشتیم و درخت های سیبی را می‌دیدیم که داشتند زیر آفتاب تابستان خودشان را برای پاییز آماده می کردند.
شاخه های درخت های آلبالو تا وسط جاده آمده بودند و اگر سرمان را پایین نمی گرفتیم توی صورتمان می خوردند. آن روزها حسرت می خوردم که چرا قدم کمی بلندتر نیست تا دهنم را باز کنم و همان‌طور در حال حرکت یک مشت آلبالوی خاک گرفته بخورم، فکر می کردم می شود! هم خوردن آلبالو توی آن وضع رویایم بود و هم شکار ابرهایی که به نظر می رسید خودشان را به کوه چسبانده اند.
دلم می‌خواست یک مشت ابر جمع کنم و شب سرم را به جای بالش روی آنها بگذارم و  پروانه هایی را تماشا کنم که داشتند دور مهتابی اتاق بال می زدند.
عروسک تنوری
کف حیاط که پر از شاخه های خشکیده درخت می شد، می‌فهمیدیم که قرار است تنور را روشن کنند و فردا احتمالا روزی است که ما را به هزار بهانه از خانه بیرون می فرستند.
یک مشت بچه کم سن و سال بودیم که یک لحظه آرام و قرار نداشتیم و درست نبود روزی که آتش وسط حیاط تنوره می‌کشد، آن دور و برها بپلکیم.
اما من آن روز قصد کرده بودم که بمانم و قول داده بودم عین مجسمه کنار بزرگ‌ترها بنشینم و فقط تماشا کنم. آتش، رقصان از چوب‌ها بالا می رفت و به چشم برهم زدنی آنها را به توده ای نارنجی رنگ تبدیل می کرد و داغی اش لپ‌هایم را گل می انداخت.
بوی نان تازه می آمد اما هیچ کدام از اینها به پای شکوه اتفاقی که قرار بود در آخرین لحظات بیفتد، نمی رسید. یک آدمک خمیری که به دیوار تنور می چسبید، پف می کرد و پنج دقیقه بعد می شد آن موجود داغ و خوشبو را  این طرف و آن طرف برد و سرش را گاز زد!
 
نویسنده : ندا شاه نوری