روزنامه فرهنگی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و ورزشی

زاینده رود

اندیشه‌ سیاسی سعدی

کد خبر : 5340
۱۳۹۶/۰۹/۰۴ - ۱۵:۵۳
سعدی شیرازی (٦۰٦- ٦۹۰ه‍. ق) در دوره‌ای چشم به جهان گشود که ایران زمین از هر سو عرصه‌ تاخت و تاز نیروهای ویرانگر زندگی اجتماعی قرار گرفته بود.
زمینه و زمانه‌ سعدی
از سوی غرب صلیبیان، حکومت در حال زوال سلجوقیان را هر چه بیشتر به سوی نابودی می‌کشاندند. از سوی شرق مغولان از کشته‌ها پشته می‌ساختند و از درون نیز امیران و حاکمان محلی با باج و خراج و درگیری‌های خونبار داخلی، عرصه‌ زیست اجتماعی را به جهنمی سوزان تبدیل کرده بودند.
سعدی که آموزش‌های نخستین را در زادگاه خود فرا گرفته بود، در حدود سال 620 ه‍. ق یعنی زمانی که دو سالی از یورش مغولان به ایران می‌گذشت و به گفته سعدی، جهان چون موی زنگی آشفته و درهم شده بود و اقلیم آرام فارس هم میدان تاخت و تاز پیر شاه، پسر محمد خوارزم‌شاه شده بود، برای ادامه‌ آموزش راهی بغداد شد و در مدرسه نظامیه‌ بغداد به فراگیری دانش پرداخت؛ اما چندی نگذشت که شور سوزان جهان گردی، هوای آموختن در مدرسه را از سر وی به در کرد و از بغداد راهی دیگر سرزمین‌های عربی شد. سفر به کوفه، بصره، ترابلس، شام، صنعا و حجاز، هر یک برای او خاطره ها و تجربه‌های فراوانی به همراه داشت و از سویی موجب انس سعدی بـا زبان و ادب عربی شد.
سعدی و دگرگونی مبحث صوفیانه
سعدی نخستین شاعر بزرگ فضای فرهنگی- تاریخی فارس، به ویژه شیراز است. او پیشرو عرفان رندانه و شاعرانه است؛ عرفان زند‌گی‌دوست و به دور از شطح و طامات و ادعای کشف و کرامات؛ عرفانی مرگ آگاه، نه مرگ پرست. سعدی با آز دنیا پرستی میانه‌ای ندارد، اما بی قرار کندن از زندگی و زمین نیست؛ بل زمین، این جلوه گاه نمود زیبایی ازلی و جایگاه شور و مستی زندگی را با اشتیاق تمام و روح شاعرانه سرشار خود دوست دارد. به گفته‌ خود او: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. بر خلاف آن صوفیا                ن شاعر، دریغ‌ سعدی از این نیست که چرا به دنیا آمده و در غربت این عالم مانده است؛ بل گلایه دارد که چرا فرصت زند‌گی این همه کوتاه است. آیین اخلاقی او مدارا با خلق است و نیکویی و احسان به آنان و ستیز با خودآزاری زاهدانه و مردم‌آزاری حاکمان زر و زور پرست. با آموزه‌های شاعرانه و حکمت عملی اوست که رندی همچون یک شیوه‌ زیستی و یک جهان‌بینی در تار و پود فرهنگ جامعه تنیده شده و به ویژه به حکمت عملی زندگی بسیاری از سرآمدان جامعه بدل می‌شود. با سعدی است که عرفان زمینی‌تر و شاعرانه‌تر می‌شود و در زمینه‌ ذهن شاعر می‌نشیند. به همین دلیل، زندگی روزمره و روابط شخصی و آیین زیستن با دیگران و ساماندهی زندگی جمعی و راه و رسم کشورداری را جدی می‌گیرد و در باب آنها دو کتاب درخشان، گلستان و بوستان را به رشته‌ تحریر درمی‌آورد.
حکمت عملی و اخلاق وضعیت‌مند و وظیفه‌گرایانه‌ سعدی
گلستان و بوستان سعدی را به جرأت می‌توان از نقش‌آفرین‌ترین و تاثیر‌گذارترین متن‌های ادب فارسی بر ارزش‌ها و باورهای مردم ایران زمین دانست. تا پیش از سعدی، نگاه غالب اندیشه‌مندان ایرانی به حکمت عملی و اخلاق، نگاهی مطلق، انتزاعی، تجویزی و آرمانی بود. هر چند پیش از سعدی هم نویسند‌گانی بودند که در قالب حکایت‌هایی از زبان حیوانات، به بیان ظرایف حکمت عملی پرداخته بودند؛ کلیله و دمنه و مرزبان نامه دو نمونه از این آثارند. اما این سعدی بود که برای نخستین بار انسان مشخص اجتماعی را هرچند در قالب تیپ‌های اجتماعی، در بطن شرایط و موقعیت‌های مشخص اجتماعی مد نظر و مخاطب حکمت عملی و اخلاقی خود قرار داد. سعدی آموزه‌های حکمت عملی و اخلاق اجتماعی خود را از واقعیت‌های روزمره‌ جامعه و مصلحت اجتماعی افراد استنتاج می‌کرد؛ از این رو، به منطق زندگی روزمره و مسائل عملی و اخلاقی زندگی اجتماعی می‌اندیشید و به آنچه با معاش و معاد مردمان ارتباط داشت. در نتیجه باکی نداشت که به صراحت اعلام کند «دروغ مصلحت‌آمیز، به ز راست فتنه انگیز است». سعدی در گلستان و بوستان در چند و چون کار پادشاهی و درویشی، عاشقی و بند‌گی، کسب و کار و حتی آداب همسری، باریک بینانه می اندیشد و از اندرزهای کلی و انتزاعی اخلاق زاهدانه و فیلسوفانه پرهیز می‌کند. سعدی فلسفه‌ اخلاق ازلی و ابدی نمی‌بافد، از سر انصاف و واقع بینی در طبع بشری خود و دیگران درنگ می‌کند و به گفته‌ خود از بیم جان و امید نان انسان سخن می‌گوید. سعدی نه بارگاهی به پا کرد، نه مراد حلقه ای مریدپرور بود، نه خلوت نشینی عافیت طلب. سعدی سودای طرحی نو درافکندن نداشت و درنتیجه دل سپرده‌ هیچ مدینه‌ فاضله ای نبود؛ وی به حاکمی فاضل و عادل دلخوش بود. حاکم آرمانی وی نه حکیم شاه، بل شاه اهل حکمت بود. سعدی مصلح بود؛ مصلحی راسخ قدم. نه اهل رشوه و عشوه بود، چنان‌که خود می‌گوید:
بگوی آنچه دانی که حق گفته به / نه رشوت ستانی و نه عشوه ده
نه اهل خوف و طمع، چنان‌که باز خود می‌گوید:
سعدیا چندان  که می‌دانی بگو / حق نباید  گفتن  الا آشکار
هرکه را خوف و طمع در کار نیست / از خطا باکش نباشد وز تتار
سعدی در پی برآوردن مراد دل خود نبود، غمخوار دل بی مرادان بود:
که مرد ار چه بر ساحل است ای رفیق / نیاساید و دوستانش غریق
من از بی مرادی نیم روی زرد / غم بی مرادان دلم خسته کرد
چو  بینم که درویش مسکین نخورد / به کام اندرم لقمه زهر است و درد
سعدی چون همه‌ اصلاح‌گران، با پذیرفتن بنیاد نظم موجود بر این باور بود که تنها راه به سامان کردن نابسامانی‌های نظم موجود، این است که از درون همین شبکه‌ سلسله مراتبی و هرم وار قدرت که در رأس آن پادشاه قرار دارد و در قاعده‌ آن رعیت، باید به اصلاح پندار و کردار شاهان و رعایا پرداخت. سعدی در همین راستا می‌کوشد چون حلقه‌ واسطی میان دو قطب فرادستان و فرودستان، به تناوب و اقتضای حال و موقعیت به نمایند‌گی هر سوی این دو قطب با آن روی دگر سخن بگوید. سعدی به نفی رابطه شبان- رمه‌گی نمی‌اندیشید و با اساس رابطه‌ سلسله مراتبی و هرم وار فرادستان و فرودستان مخالفتی نداشت. ازین رو می بینیم که وی حتی باب‌های کتاب گلستان را نیز بر پایه رابطه‌ سلسله مراتبی فرادستان و فرودستان تنظیم کرده است؛ بدین معنا که نخست به شرح وظایف و اخلاق پادشاهان و حاکمان اشاره می‌کند و سپس به سایر گروه های اجتماعی می‌پردازد. سعدی زندگی اجتماعی را مانند سرودن شعری در قالب رباعی می‌پندارد که دو مصراع اول آن را فرادستان می‌سرایند و دو مصراع بعدی آن را فرودستان. به زعم سعدی فرادستان در بیت خود از اقبال و بی غمی خود سخن می‌گویند و فرودستان نیز از ضرورت لطف و احسان و غمخواری حاکمان و آن رباعی این است:
ما را به جهان خوش‌تر از این یک دم نیست / کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
 ای آن‌که به اقبال تو در عالم نیست/ گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست؟!
سعدی بر این باور است که تاریخ ِ این سپنج سرای، یعنی جامعه‌ بشری، چیزی جز تاریخ نوبتی حکومت پادشاهان نیست؛ بر این پایه امیدوار است که شاهان با توجه به ناپایداری حکومت خود، به عدالت رفتار کنند.
به نوبت‌اند ملوک اندر این سپنج سرای / کنون که نوبت تُست ای مَلک به عدل گرای.
سعدی بر این باور است که رعیت چو بیخ اند و سلطان درخت، در نتیجه به سلطان نهیب می‌زند که:
مکُن تا توانی دل خلق ریش / و گر می‌کُنی، می‌کَنی بیخ خویش
دگر کشور آباد بیند به خواب / که دارد دل اهل کشور خراب.
یا در جایی دیگر می‌گوید: اگر جور در پادشایی کنی/ پس از پادشاهی گدایی کنی.
اما درباره‌ پادشاهی که پاسدار رعیت است می‌گوید:
شهی که پاس رعیت نگاه می‌دارد / حلال باد خراج‌اش که مزد چوپانی ست.
بنابر این سعدی به پادشاهان توصیه می کند که پاسدار رعیت باشند:
برو پاس درویش محتاج دار / که شاه از رعیت بود تاج‌دار.
در یک نگاه کلی شاید بتوان گفت سه اصل عدالت، واقع بینی و اعتدال‌گرایی از مهم‌ترین اصول حکمت عملی و اندیشه‌ سیاسی سعدی به شمار می آیند.
به باور سعدی عدل و احسان و انصاف خداوندان مملکت، موجب امن و استقامت رعیت است و عمارت و زراعت بیش اتفاق افتد. سعدی واقع بینی دشمنان را بهتر از نیک بینی غیر واقع بینانه دوستان می‌داند.
نویسنده : نیما طاهری