روزنامه فرهنگی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و ورزشی

زاینده رود

پربازدیدترین اخبار

رویاهای سپید و سیاه؛

«جلفا» داستان های زیادی برای گفتن دارد

کد خبر : 5632
۱۳۹۶/۱۰/۰۸ - ۱۵:۳۷
دانه های برف، نرم و بی صدا، کلاهی سپید رنگ بر سر گنبد سیصد ساله کشیده اند. برج ساعت پیش از آن، سفید پوش شده است. کوچه کلیسای وانک را آذین بسته اند. سنگفرش های کوچه حالا دیگر یک دست سپید پوش شده. فانوس های کاغذی رنگارنگ در میان این بارشِ سپید، جلوه زیبایی دارند.
 جلوی کلیسا جای سوزن انداختن نیست. بچه ها آن طرف تر گلوله های برفی به یکدیگر پرت می کنند. مردم دوتا دوتا و دسته جمعی در این آخرین شب سال کهنه، فرا رسیدن سال نو را لحظه شماری می کنند. سالی که تا چند دقیقه دیگر مانند همین دانه های یخ زده برف، گرم و تازه، بی صدا و نرم در دل شب از راه خواهد رسید. راستی این چندمین سال نوی جلفاست؟ جلفا این برادر تنی اصفهان در این چهارقرن، چند سال نو را به خوشی تحویل کرده است؟ از جایی که من ایستاده ام پیکره با شکوه گنبد کلیسا و برج ناقوس، چون شبحی سپیدپوش می مانند. ناخودآگاه به یاد نقاشی های اوژن فلاندن، گردشگر عصر قاجار از این کلیسای تاریخی می افتم که در دوره قاجار کشیده است. صدای همهمه جمعیت بالا می گیرد. هرچه به لحظه تحویل سال نو نزدیک می شویم، هیجان اوج می گیرد. ناخودآگاه با خود می اندیشم که در زمان قاجار وقتی اوژن فلاندن و دوستش از جلفا دیدن کرده اند، جشن سال نو در این کوچه چگونه برگزار می شده است؟ در پی فریادهای شادانه بچه ها، یک گلوله برفی صاف می آید می خورد توی صورتم تا می آیم چشم هایم را پاک کنم، کوچه کلیسای وانک در سکوتی سنگین فرو می رود. سرما، یکسره بر باد می رود و  باد گرمی که از انتهای کوچه می وزد، تنم را می لرزاند و بوی کهنگی می پراکند. چشم می گشایم و پیش رویم جلفایی دیگرگونه می یابم. درست شبیه نقاشی های اوژن فلاندن. با همان کوچه پس کوچه های خاکی و درختانی که سایه هایشان بر جوی های آب حاشیه کوچه ها بسیار باصفاست. حالا اما انگار سور و صفا از جلفا رفته است. شهر ارامنه متروکه شده است. از دوردست ها صدای ناقوسی به گوش می‌رسد که نوای شومی دارد. صدای شیون وفغان زنان در گوش جلفا پیچیده است. اگر به دفترچه گزارشات روزانه کمپانی هند شرقی هلند در عصر صفوی دسترسی داشتم، در سالی که صفویه سقوط کرد در ذیل وقایع روز دوم ماه مه این نوشته‌ها را می توانستم بخوانم:«سه مرد از دهکده جلفا به اصفهان گریختند. اینان گفتند که فریاد و فغان دیشب در پی کارهای وحشیانه (سپاهیان محمود افغان با مردم جلفا) بوده است.زنان به صدای بلند نعره می زدند تا مگر از شهر به آنها کمکی شود، اما این کار بیهوده بود و آنها ناچار بودند که با بردباری بار غم و اندوه خود را به دوش بکشند.» چه سال های سختی را جلفا پشت سر گذاشته. سال‌هایی که در میان موج غم و اندوه تحویل شده است. سال هایی اندوه بار که مصداق بارز این شعر از شاعری ارمنی است:«کشتی شکسته جلفای قدیم ما/ یارای رویارویی با این امواج را ندارد/اما اگر این طوفان فرونشیند/البته کشتی درهم شکسته غرق نخواهد شد/تا ما تیره بختان را به بیچارگی نیندازد». سیاهی سوارانی بیگانه را که در انتهای کوچه می بینم پا به دو می‌گذارم و پس کوچه‌های خاکی جلفا را بی هدف در پی پناهگاهی پست سر می گذارم. جایی در حوالی میدان جلفا، دری را باز می بینم و بی درنگ واردش می شوم. ناگهان موجی از گرما و رطوبت به سویم هجوم می آورد. همهمه مصیبت بار بیرون جایش را به غوغای پر نشاط حمامی گرم و سرزنده می دهد. شاید بتوانم در سربینه گرم این حمام، «هینریش بروگش» پزشک آلمانی دربار ناصرالدین شاه را بیابم که تجربه تلخ و شیرینی از این حمام جلفا دارد:«حمام جلفا که برای استحمام به آنجا دعوت شده بودیم مشتمل بر چند اتاق می شد و همه این اتاق ها، بسیار تمیز بودند. لوازم حمام نیز از انواع درجه یک به شمار می رفتند و به دستور اسقف آنها را که شامل قالیچه زیرپا، حوله، قطیفه، روغن و گلاب بود برای ما تهیه کرده و آورده بودند.کار مهمی که کارگران حمام می کردند مشت و مال و ماساژ بدن بدون صابون بود.برای این ماساژها ناچار بودیم روی تخته های مرطوبی درازبکشیم. بعد آب روی ما ریخته و بدنمان را خشک می کردند و مقداری گلاب به سر و رویمان می‌ریختند. پس از پایان استحمام با چای و قلیان پذیرایی شدیم و خیلی خوب و سرحال جلوی حمام، سوار اسب هایمان شدیم و از همان راهی که آمده بودیم به طرف اصفهان بازگشتیم.با آنکه آن شب زیبا و هوا ملایم و خنک ومطبوع بود این هوای خنک در وضع همه ما اثر نامطلوبی بخشید و ظاهرا چون موقع خروج از حمام بسیار گرم جلفا بدنمان درست خشک نشده بود،دچار سرماخوردگی و کوفتگی عضلات شدیم.» با صدای بلند جارچی جلفا به خود می آیم و از بهشت حمام ایرانی به زیر تاق بازارچه محل می‌روم. جایی که جارچی فرمان شاه عباس را جار می زند:«حکم مطاع شد آنکه در این وقت بنا بر عنایت بی غایت شاهانه و شفقت بلانهایت پادشاهانه درباره ارامنه جولاه و ترفیه حال ایشان، اراضی و زمین واقعه در کنار رودخانه زاینده رود دارالسلطنه اصفهان که ایشان آنجا خانه ترتیب داده اند و ملک نواب همایون ماست، به انعام ایشان شفقت فرموده ارزانی داشتیم». حالا شوال 1028ه.ق است. ارامنه به تازگی در دامن اصفهان مسکن گزیده‌اند. ساحل زاینده رود کم کم برایشان خاطرات ساحل ارس را زنده خواهد کرد و شهری که در این دشت حاصل‌خیز می سازند، به زودی یادگارهای جلفای آذربایجان را برایشان تداعی می کند. به زودی ساحل جنوبی زاینده‌رود به بهشتی در همسایگی نصف جهان تبدیل خواهد شد. جایی که «درهوهانیان» در کتاب تاریخ جلفایش آن را اینطور وصف کرده است:«در امتداد کوچه ها، جویبارهایی هست که از آنها برای آبیاری باغ و باغچه استفاده می کنند. در کنار این جویبارها درخت هایی کاشته شده که در بهار که هوا گرم می‌شود و درختان سبز می گردند کوچه ها به شکل باغ در می‌آیند. کوچه ها همه یک اندازه نیستند، اما سه تای آنها را که پهن ترند، خیابان می نامند.» تنها چند سال بعد در همین کلیسای وانک، در کنج اتاقکی نیمه تاریک اولین ماشین چاپ ایران در زمان صفویه اختراع می شود. «خاچاتور گساراتسی» هنگامی که اولین کتاب چاپی اش را با لذت ورق می زده هرگز نمی‌توانسته تصور کند که به زودی شکوه جلفای صفوی با حمله افغان ها یکسره بر باد خواهد رفت. از آن زمان تا تحویل سال 2018 میلادی، جلفا، چه ها که ندیده و چه تجربیاتی که نچشیده است. گلوله برف دوم را که نوش جان می‌کنم، از ماشین زمان پیاده می شود و به میان جمعیت منتظر در کوچه کلیسای وانک برمی گردم. حالا دیگر فقط چند شماره تا آغاز سال نو باقی است. سالی که حتما برای همه ما خوب و بد زیاد خواهد داشت، اما جلفا هنوز وفادارانه در آغوش زاینده رود چشم به راه برآورده شدن آرزوهای قشنگش نشسته است. آرزوهایی به زلالی رودخانه ای خشک، اما با آغوشی همچنان مهربان.  



 
نویسنده : مهرداد موسوی خوانساری