روزنامه فرهنگی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و ورزشی

زاینده رود

پربازدیدترین اخبار

قابل توجه مسئولان استان:

«درد» را «درک» کنید لطفا!

کد خبر : 7671
۱۳۹۷/۰۵/۲۶ - ۱۵:۳۲
مادر بغض کرده و عنقریب است که اشکش جاری شود. آن قدر عزت نفس و غرور دارد که نمی خواهد مقابل کسی بشکند اما درد امانش را بریده است؛ درد نداری و بدبختی و فلاکت که دست از سر او و زندگی اش برنمی دارد . سایه سر ندارد.
خودش هم مرد زندگی است و نان آور و هم زن زندگی و مادر دوتا بچه . دو تا بچه ای که در محرومیت دست و پا می زنند و فقر ، امیدشان برای درس خواندن و سری توی سرها درآوردن و برای خود کسی شدن را هم از آنها گرفته است.
مادر جوان می گوید : امروز رفته بودم مدرسه، پسرم را ثبت نام کنم، ثبت نامش نکردند. می گفتند 700 هزارتومان از سال گذشته بدهی داری و امسال هم شهریه ثبت نام 200 هزار تومان است که باید اول بپردازی ، بعد از ثبت نام حرف بزنی! و دوباره بغض می کند: « خانم من 900 هزارتومان از کجا بیارم؟ همون 200 هزارتومن را هم ندارم که بدم .»
پسرش در چند درس تجدید شده، می گوید دل و دماغ درس خواندن ندارد. سایه پدر که بالای سرش نیست. خیلی چیزها دلش می خواهد ، ندارم بخرم. می گوید با این وضعیت بهتر است کار کنم، درس به چه دردم می خورد.
و حرف بعدی اش آتش به جان می زد: « 24 هزارتومان نداشتم که بچه ام انتخاب واحد کند. جلوی همه داد زد سرم و می گفت تو که 24 هزارتومان پول نداری، برای چی به من میگی درس بخونم ؟ می‌خوای آبروم بره؟!»
***
                                                  
پدر ، جوان است و سن و سال زیادی ندارد. اصالتا اهوازی است که پس از ازدواج با همسر اصفهانی‌اش به این شهر آمده است. چندسال پیش در اثر حادثه‌ای بیمار می شود و بیماری شدت پیدا می‌کند. خرج و مخارج دوا و درمان بالا می رود و کمرشکن می شود. از این و آن برای مداوا کمک می‌گیرند و با کمک خیرین، پول سنگین عمل را فراهم می کنند. بعد از مدتی، همسرش هم بیمار می شود و بیماری پوستی می گیرد.
حالا زن و شوهر هردو مریض هستند و روزانه باید انواع و اقسام داروها را مصرف کنند. مردجوان می گوید به تازگی یک از رگ های سرش هم پاره شده و دکتر گفته احتمال نابینایی هم وجود دارد.
فرزندشان سال سوم است. رفته اند مدرسه ثبت نامش کنند، مدرسه محله قبول نکرده است. گفته باید در همان مدرسه ای که درس خوانده، ادامه بدهد. پدرش می گوید:« قبلا در محله هفتون بودیم و همانجا ثبت نامش کردیم. امسال به 24 متری آمدیم و اینجا مستاجریم، رفتیم مدرسه محله اما قبول نکردند. چندروز است با وجود بیماری کارم شده اینکه بروم و به مسئولان مدرسه التماس کنم که ثبت نامش کنند و آنها هم زیر بار نمی روند. اگر قبول نکنند، مجبوریم او را در مدرسه محله قبلی ثبت نام کنیم که راهش دور است و باید سرویس برایش بگیریم؛اما شهریه سرویس مدرسه را نداریم که بدهیم. حتی پول کتاب های درسی اش را هم نداریم. شهریه مدرسه و خرج های دیگر هم هست. همین یک بچه را داریم ...»
و درد ادامه دارد . از هر طرف هم بخوانی اش، باز همان درد است. درد بزرگ‌تر اما مسئولانی هستند که انگار «درد» را «درک» نمی کنند. (هرچند مسئول خوب و باانصاف هم داریم.)
پسری به خاطر نداری و فقر ، بر سر مادرش فریاد می کشد و مادر بغضش را فرومی خورد که مبادا بشکند.
پدری به مسئولان مدرسه التماس می کند و کسی تحویلش نمی گیرد چون روزگار «آقازاده های لاکچری زندگی کن» است و باید #ژن_خوب داشته باشی تا حرفت را بشنوند و دردت را ... اما راستی اگر #ژن_خوب داشته باشی که دیگر دردی
نداری!
نویسنده : زینب ذاکر