روزنامه فرهنگی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و ورزشی

زاینده رود

پربازدیدترین اخبار

امروز شهرمان میزبان 14 شهید تازه تفحص شده است

رو چشم ما قدم گذاشتید

کد خبر : 7954
۱۳۹۷/۰۶/۲۵ - ۱۵:۳۴
هروقت شهید می آورند، پیش خودم می گویم اصحاب کهف پس از سیصد سال برگشتند و فهمیدند دیگر از جنس مردمان شهر نیستند. چه حال غریبی داشتند.
آنها اصحاب کهف بودند و اینها که می آیند، اصحاب حضرت روح ا... . یاران پیر جماران، دلدادگان عزیز سفر کرده ای که می گفت « خون شهيدان ما امتداد خون پاك شهيدان كربلاست.» و معلوم است که به قول عزیزی؛ بدهکاریم کربلا را به کربلای پنجی‌ها و شیربچه‌های شلمچه و شرق ابوالخصیب را به قطره ‌قطره خون امام عاشورا... اما خب از خودم می پرسم الان همان شیربچه ها که برمی گردند و فقط سی و چندسال از شهرو دیارشان دور بودند، این روزها و روزگار ما را که می بینند، چه می گویند؟! چقدر «شرمندگی» بس است تا از هرم خجالت آب نشویم، آتش نگیریم و نسوزیم؟ چقدر «شهدا شرمنده ایم» بخوانیم تا صدای مان به گوش شان که نه ... صدای‌شان به گوش مان برسد در همهمه این همه بی وفایی و فراموشی لاله ها؟
شهید «محمدرضا خلیلی» در وصیتنامه اش نوشته بود : «اینجانب سفارش می کنم که من عزادار نمی خواهم. من پیرو می خواهم. تصویر جان جانان من، خمینی عزیز را در قبر من بگذارید.» عزاداری کردیم ولی پیروی نه. پیروان خوبی برای‌تان نبودیم. ما حتی حافظان خوبی هم برای هرآنچه حضرت روح ا... دغدغه اش را داشت، نبودیم . دلواپسی هایش روی زمین مانده هنوز ، وقتی «سیدعلی» هم تنهاست ...
وقتی یادمان رفت تا ابد به آنهایی که پلاک‌شان را از گردن خود درآوردند تا مانند مادرشان گمنام و بی مزار بمانند، مدیونیم.
وقتی از یاد و خاطره شان برای ما فقط نام کوچه و خیابان و اتوبان و بزرگراهی ماند که به نام‌شان کردیم تا هروقت آدرس منزل‌مان را می دهیم، بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم ولی همان هم یادمان رفت! تازه بعضی ها در بعضی ارگان ها دست به کار شدند تا همان را هم از ما بگیرند؛ تا به خیال خودشان، اسم و رسم شهدا را از کوچه و خیابان پاک کنند. رد نام آنهایی که زیر باران خمپاره 60 و قناصه و دوشکا ، به زمین افتادند تا ما سرپا بایستیم. قامت شان خم شد تا پرچم بالا بماند؛ پرچم عزت و سرافرازی اسلام و ایران . همان پرچمی که میان معرکه آتش و خون برایش جان دادند و حالا عده ای آتشش می زنند!
ما تا ابد مدیونیم به بدن هایی كه هنوز بی سر بین دشت است یا به تن هایی که در دل اروند رفته و بر نگشته است. به مادر چشم انتظاری که پاره تنش در جنوب جا مانده و به پدری که واکر به دست آمده بود تا پس از سی و پنج سال، تکه تکه استخوان های پسرش را ببیند. به اشک هایی که می ریخت کنار تابوت جوانش ...
امروز شهدا دوباره می آیند. محرم 1440 است... «خانه پیرزن ته کوچه ، پشت یک تیر برق چوبی بود، پشت فریاد های گل کوچک، واقعا روزهای خوبی بود،  پیرزن هر دوشنبه بعد از ظهر، منتظر بود در زدن ها را، دم در می نشست و با لبخند، جفت می کرد آمدن ها را ،  روضه خوان محله می آمد، میرزا با دوچرخه آهسته، مثل هر هفته باز خیلی دیر، مثل هر هفته سینه اش خسته، «ای شه تشنه لب سلام علیک»، ای شه تشنه لب...چه آوازی، زیر و بم های گوشه دشتی، شعرهای وصال شیرازی، می نشستیم گوشه مجلس، با همان شور و اشتیاقی که... چقدر خوب یاد من مانده، در و دیوار آن اتاقی که -یک طرف جمله «خوش آمده اید به عزای حسین» بر دیوار، گوش کن! دم گرفته با گریه... به سر و سینه می زند کتری، عطر پر رنگ چایی روضه، زیر و رو کرده خانه اورا، چقدر ناگهان هوس کردم، طعم آن چای قند پهلو را، تا که یک روز در حوالی مهر، روی آن برگ های رنگارنگ، با تمام وجود راهی کرد، پسری را که برنگشت از جنگ، هی دوشنبه دوشنبه رد شد و باز، پستچی نامه از عزیز نداشت، کاشکی آن دوشنبه آخر، روضه میرزا گریز نداشت، پیرزن قطره قطره باران شد، کمی از خاک کربلا در مشت، السلام و علیک گفت و سپس، روضه قتلگاه او را کشت، تا همیشه نمی برم از یاد، روضه آن سپید گیسو را، سالیانی است آرزو دارم، کربلای  نرفته او را...»
 زیاد گفتیم و نوشتیم که «دیروز به خاطر خدا رفتند و امروز به خاطر خدا برگردید.» برگردید که حال شهرمان خوش نیست. حال دل مان خوب نیست.  دل هایی که جِرم گرفته به جُرم فراموشی شما. فراموشی ارزش ها و آرمان هایی که به خاطرش جان دادید. حالا برگشته اید در آستانه عاشورا... آمدید که به مادرتان اگر هنوز زنده است بگویید: «مادر سلام! آمده‌ام بعد  سال‌ها، انگار انتظار تو را پیر کرده است، زود است باز این همه پیری برای تو، شاید منم که آمدنم دیر کرده است، مادر مرا ببخش اگر دیر آمدم، جایی که بودم از نفس جاده دور بود، آماج سنگ حادثه بودم ولی شگفت، آیینه شکسته من پر غرور بود، دیرینه سال بود که در دور دست‌ها، یک سرزمین به گرده من بار درد بود، قصد تو را زمین و زمان کرده بود و من، تنها برای خاطر تو این چنین شدم،که چنگ بر گلوی زمین و زمان زدم، یک عمر استخوان گلوی زمین شدم، مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم، یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید، تا ارتفاع شانه مردان شهرمان، از دست خاک پر زدنم طول می‌کشید، مادر نمیر! زندگی من از آن تو! مادر نمیر! زندگی از آن میهن است، بعد از من آفتاب تو هرگز مباد سرد! بعد از من آسمان تو هرگز مباد پست!»
ما شرمنده ایم که اجازه دادیم مسئولانی روی کار بیایند که به دیدار خانواده‌های شهدا می روند و همزمان اعتقاد دارند ایران باید جای «گوگوش تا سروش» باشد! شرمنده ایم که اینجا ژن- خوب هایی داریم که روی خون شما غلت می زنند و لاکچری زندگی می کنند و مردم «ندار» را به مرگ حواله می دهند و پدران شان از نام شما برای خودشان نردبان ساختند و شعار دادند و به شعور ما توهین کردند، آقازاده ها و مسئولانی که حتی در مراسم عزای سیدالشهدا هم در جایگاه VIP می نشینند ، وزرایی که دخترشان قاچاق می کند و مفسدان فی الارضی که در دادگاه لبخند می زنند! آقایانی که  گرین کارت دارند تا روز مبادا مقابل پرچم همان کشوری که الان علیه اش شعار می دهند، تا کمر خم شوند! مسئولانی که چفیه می انداختند و حالا به جرم اختلاس فراری اند! مسئولی که ... بگذریم . من هنوز هم وقتی شهیدی می آورند، به یاد اصحاب کهف می افتم و قصه خواب سیصد ساله و بعد با خودم فکر می کنم شما اگر روزی برگردید به این شهر، چه می گویید؟ شبیه «حاج کاظم» آژانس شیشه ای شاید باشید؛ غریبه با شهری که با شما غریبه شده است. «خیبری» ها را با این زمانه نسبتی نیست ولی با تمام این حرف‌ها، قلب‌مان مال شماست . ذهن مان جای شماست. روزهای آتش و انتظار و انفجار، یادمان نمی رود. چکمه های پرازخون، عشق و ترکش و جنون، پاتک و تک و نبرد یادمان نمی رود. دعا کنید. شما که دست‌تان به آسمان رسیده، برای ما «جامانده »ها و «درمانده»ها دعا کنید. برای ما که این شب ها «حسین، حسین» می گوییم و «حسینی» نشده ایم هنوز ... برای ما که دل‌مان می خواهد مثل شما «عاقبت بخیر» بشویم و در گوش مان وصیت شهید شاه سنایی زمزمه می شود که «شهادت لباسی است که باید با اعمال و رفتارمان آن را سایز خودمان کنیم.» شما که می آیید، شهر نفس می کشد دوباره . زنده می شود دوباره ... این روزها با روضه حسین(ع) نفس تازه می کنیم . خوش آمدید یاران حسین ... قدم به چشم ما گذاشتید . راستی! اینجا هنوز هم عده ای می پرسند: شهیدتون چقدر گرفته؟!...
نویسنده : سمیه پارسادوست